محمد حسين بن محمد هادى عقيلى علوى شيرازى

583

مخزن الأدوية ( ط . ج )

كه به فارسى قند نامند و اگر در طبخ ثالث مبالغه نموده باشند ابلوج كه به فارسى قند مكرر و به هندى اوله نامند و گويند هرگاه در قالب مستطيل مساوى الطرفين ريزند معروف به قلم است و چون طبخ ديگر داده در شيشه ريزند نبات قرارى و سنجرى نامند و چون در طبخ ثالث به قدر عشر آن شير تازه اضافه نموده بجوشانند تا منعقد گردد آن را طبرزد گويند و اكثر قند مكرر را مخصوص به اين اسم دانسته‌اند و بعضى را گمان آنست كه شكر سفيد را چون مرتبه ديگر تصفيه نمايد به طبخ و در كفچه كرده به چوبى بر هم زنند كه حبابها به هم رساند و قرصهاى كوچك بريزند به روى پارچه سفيدى يا بورياى پاكيزه يا غير آن به قسمى كه حبابهاى آن مجوف حبابى باشند و بگذارند كه سرد شود و بسته گردد آن را فانيذ و به هندى تباسه و قومى ديگر گويند كه چون آب نيشكر سفيد را مرتبه ديگر به طبخ تصفيه نمايند و صاف نموده به قوام آورند و از آتش فرود آورده بريزند و به كف شير يا كف سفيده بيضه مرغ و تير زدن آن را سفيد كنند و قرصها سازند و بگذارند تا بسته گردد آن را فانيذ و به فارسى شكرپنير گويند و اكثرى را زعم آنست كه شكر سفيد را چون مرتبه ديگر به طبخ تصفيه نمايند به گرفتن كف آن تا آنكه ديگر كف نياورد پس صافى نموده به قوام آورند و بعد از قوام دو شخص آن را به دست بكشند و در بين كشيدن دفعه به دفعه آن را به چوبى يا به تخته پاكيزه بزنند تا سفيد شود پس قرصها سازند آن را فانيذ نامند و به عربى ناطف و گاه مغزهاى فواكه چون جوزاگل يعنى گردكان و بادام و پسته مقشر و امثال اينها داخل مىنمايند و آن هنگام آن را حلواى مغزى و قبيده مىگويند و بعضى براى زيادتى شكنندگى آن مقدار ربع وزن آن عسل مصفى نيز داخل مىنمايند و اگر بر روى بىعسلى آن كنجد بپاشند آن را حلواى كنجد و به هندى ريورى و به عربى ناطف سمسم نامند . صاحب اختيارات گفته كه فانيذ آن است كه به قوام آورند قند سفيد را يعنى مرتبه ثالثه را تصفيه شكر سفيد كه در قالب مخروطى ريخته باشند و عسل طرفا را كه به فارسى گزانگبين گويند بعد از تصفيه بر چوبى كه آن را وتد گويند زنند تا سفيد شود پس آن را قطعات نموده استعمال نمايند فانيذ نامند و از ترنجبين نيز به همين قسم ترتيب مىدهند و در فانيذ خزايى و فانيذ سنجرى نيز اختلاف است آنچه را از قند سازند و بىآرد جو نگاه دارند فانيذ خزايى نامند و آنچه را از عسل طرفا و ترنجبين ترتيب دهند و آرد جو بر آن پاشند و نگاه دارند فانيذ سنجرى نامند معرب سنگرى منسوب به سنجستان كه معرب سنگزستان به سين مهمله و زاى معجمه است و بالفعل معروف به سيستان است و غلط كرده آنكه گفته كه فانيذ سحرى است به ضم سين و سكون حاى مهملتين كه منسوب است به سحر كه آن بلدى است از عمان و بهترين آن سفيد رقيق خزايى است . طبيعت آن : گرم و تر در اول خصوص سفيد آن كه رطوبت آن زياده است . افعال و خواص آن : غليظتر از شكر و گرم‌تر از آن . * اعضاء النفس * جهت سرفه و ضيق النفس و درد سينه . * اعضاء النفض * جهت تليين بطن و برودت امعا و رحم نافع و جوارش آن در قرابادين كبير ذكر يافت . فاوانيا به فتح فا و الف و فتح واو و الف و كسر نون و فتح يا و الف آن را عود الريح و به سريانى كهبانا و كهبنا نيز و نزد اهل مغرب معروف به عود الحمير است . ماهيت آن : اكثرى تصريح نموده‌اند كه فاوانيا عود الصليب است و مولانا نفيس در معالجه صرع در شرح موجز قرشى گفته به تحقيق غلط كرده كسى كه فاوانيا را عود الصليب دانسته از جهت مشابهت بيخ و برگ هر دو با هم و ليكن فرق ميان هر دو را بيان نكرده و بعضى گفته نر آن را چون در جوف آن خطوط صليبى است عود الصليب و ماده آن را كه ندارد فاوانيا خوانند و اين اصح اقوال است و شيخ الرئيس ( ره ) در مفردات قانون هر يك را از عود الصليب و فاوانيا را جدا جدا ذكر فرموده و نيز فرق بيّنى بينهما ذكر نكرده و در عود الصليب ماهيت آن را به تفصيل ذكر نموده و نوشته كه ديسقوريدوس گمان كرده كه عود الصليب چيزى است كه بعضى مردم آن را ذو الاصابع ناميده‌اند و بعضى ديگر عليسى به معنى حلوة الريح و آن نباتى است كه ساق آن به قدر دو شبر و متشعب به شعبه‌هاى بسيار و نر و ماده مىباشد . برگ نر آن شبيه به برگ شاه‌بلوط و برگ ماده آن شبيه به برگ سمونيون كه كرفس برّى است و مشرف و بر جانب ساق آن غلافى شبيه به غلاف بادام و چون شكافته شود آن غلاف ظاهر مىشود از آن دانه سرخ مانند خون شبيه به دانه انار و كثير العدد و ما بين دانه‌هاى آن چيزى بنفش رنگ پنج يا شش و بيخ نر آن به سطبرى انگشتى و به بلندى يك شبر و سفيد و با قبوضت طعم و بيخ ماده آن متشعب به چند شعبه هفت يا هشت هر يك شبيه به بلوطى مانند بيخ خنثى . افعال و خواص آن : * اعضاء الرأس * آشاميدن بيست و پنج حبه آن با ماء العسل جهت كابوس . * اعضاء الغذاء * خوردن آن به تنهايى جهت لذع معده و وجع آن . * اعضاء النفض * آشاميدن آن مقدار يك بادام جهت تنقيه رحم از فضول طمثى و ادرار طمث و وجع گرده و مثانه و رحم و يرقان و آشاميدن مطبوخ آن با شراب حابس و عاقل بطن و آشاميدن سرخ آن ده دوازده دانه با شراب اسود قابض و حابس و قاطع نزف الدم رحم و ده عدد حب آن با